تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان متالورژی بوعلی سینا

وبلاگ دانشجویان متالورژی بوعلی سینا

معذرت

سلام.اول ازتون معذرت مي خوام

ميخوام واستون از ترم ۷ بگم كه وااااااااي چه ترمي بود.

تا حالا انقدر كوالاهاي تنبل آهوهاي تيزرو و پلنگ هاي نيرومند لك لك هاي لاغر نشده بود.

راستي اگه نيم فاصله ها رو رعايت نكردم ببخشيد.

 خب مي گفتم دكتر كشته مارو اون شخصيتتون كشته مارو اون ادبتون كشته مارو تربيتتون.

هركي به شما دخيل بسته شفا گرفت من مريض شمام و تو آخر دكتري

داستان اينه كه شما همه رو زدي و اخلاق مخلاق تعطيله دكتري

دکی تو کار ما دیگه توبه نیست و اينجور خر مي كني گله ي گله هارو؟سوژه خنده اند جماعت موج سوارو (س.م)

دکی واسه ما دیگه جانماز آب نکش به خدا ما آخر خطیم اوورترش.

خب حالا فرض مي كنيم تونستي مردونگي چند تا دانشجو رو زير سوال ببري و چند تا دخترم وادار به گريه و ناراحتي كردي....خب كه چي....ببين من تاريخم پر بهرام و كاوه است تختي كشي مي كني اينه برنامه ات.؟؟؟؟؟؟؟

اينو به زبون خودت ميگم كه بفهمي باورش كن آيه هاي من شريفه

اينو به زبون خودت ميگم كه بفهمي باورش كن آيه هاي من شريفه

سركوب دانشجويي كه تنش نهيفه؟توثابت كردي كه رياست كثيفه

قسم به مرگ گل ياس قسم به هرچي كه دلم خواست قسم به گريه ي دل و قسم به درد بي نشون دنيا همينجوري نميمونه به قول يكي از دوستام تخت پادشي به هيچكس وفا نكرده....آي دكتر كه كشته مارو اون ادبتون منتظر باش.

راستي معني ادبو ميدوني؟ادب با آداب هم خانواده است آداب يعني توانايي اشخاص براي رعايت هنجارهاي اجتماعي.ادب فقط به معناي رعايت آداب رفت و آمد و احترام به گوينده و به دكتر مكارچيان نيست.

اگر تونستي جلوي نفس خودتو بگيري و دل دختر پاكي رو نشكستي اون با ادب بودنه.اگه يكي رو از خطر افتادن با 9.999999 نجات دادي اون ادبه.اگه مثل دكتر دزفوليان(كامپيوتر)از دانشجو(قشر ظلم پذير جامعه البته فعلا) دفاع كردي اون ادب داشتنه.نه تحقير و تمسخر دانشجوياني كه بعد چند سال از اينجا ميرن و به جاي اينكه از شما به نيكي ياد كنند ميگن فلاني (دكتر..........) دمش گرم خوب هلوكاستي راه انداخت.

بچه ها يادتونه خليل زاده و ارجمندي چه موادي سوزي تو اين دانشكده راه انداختند؟؟؟؟؟ و هم اكنون اينجانب معرفي مي كنم هلوكاست سوم اين رشته جنا ب آقاي دكتر ........

لطفا تشويقش كنيد لطفا....آقاي دكتر بفرماييد توروخدا بچه ها مي خوان راه و رسم زندگي رو ازتون ياد بگيرن ...ميخوان بفهمن اين بلايي كه شما سرشون آورديد چجوري سر شاگرداشون بيارن.خب از افتخارات ايشون مي تونم به 1- ندادن نمره پروژه به حداقل 15 دانشجو 2-درآوردن اشك چند تن از سران اين رشته 3-عقاب شدن سر جلسه امتحان 4-درس دادن همزمان چند درس + زبان تخصصي 5-توانايي افزايش استحكام مواد بدون صرف انرژي حتي به اندازه به دست گرفتن قطعه 6-تبعيض قائل شدن 8-چاپ كتاب هاي متعدد به كمك دانشجويان خود در نقش مترجم بالقوه.

خب بگذريم ازاين استاد عظيم الشان هرچي بگم كم گفتم تازه فهميدم آدم درس رو ادامه نده خيلي بهتره.من كه مي خوام برم سربازي و ....ولي از طرفي دكتر دزفوليان (كامپيوتر) رو مي بينم ميگم .....ميگم.....هيچي در مورد ايشون نمي تونم بگم فقط اميدوارم كه دكتر دزفوليان مارو پيش خدا شفاعت كنه.

حرصت دراومد؟ حرصت دراومد؟ حرصت دراومد؟ حرصت دراومد؟

آره تو ضعيف ترين دكتر اين دانشگاهي حتي همه ي مهندسين اين دانشكده اگه از نظر مدرك از تو پايين ترن ولي حداقل شعور دارن ادب دارن ميفهمم كارايي كه تو حتي دركشون نميكني.به درك كه دركشون نميكني.اصلا من چرا دارم در مورد تو پست ميزارم ؟تو ارزش حتي پست گذاشتنم نداري برو بمير همين.يه قطره از اشك هم كلاسي هامو با  تو مداركت و ماشينتو دفترتو .... عوض نميكنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 10:11  توسط جمعی از دانشجویان  | 

ملتی که دائم به گذشته اش افتخار می کند ملت نیست موزه است.

گذشته پر افتخار مرکب بزرگان برای حرکت یا تکیه گاه محکم فرومایگان برای سکون است

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 11:9  توسط x-man  | 

رعنا

روایت می کنند سرگالشی به نام هادی در منطقه اشکورات(منطقه ییلاقی در شرق گیلان) بود که در فصل زمستان براحتی راه های کوهستانی صعب العبور اشکور را در سرمای شدید و طاقت فرسای آن پشت سر می گذاشت و در گیلان در زمینی که ملک اربابی بود سکونت داشت . کار اصلی وی دامداری بود . در ییلاق(اشکور) در مرتعی زیبا به نام لزر که در تصرف و مالکیت شخصی به نام مختار خان بود سکونت داشت ، همراه دام ها و کارگران ییلاق-قشلاق می کرد . مرتع لزر در روستای لشکان اشکور در کنار رودخانه پلورود واقع شده است . لشکان کدخدایی به نام کربلایی عاشور داشت و این کدخدا فرزندی پسر به نام نوروز داشت که رعنا شخصیت اصلی داستان همسر وی بوده است . سرگالش هادی در منزل کربلایی عاشور در هنگام کوچ تابستانه استراحت می کند . زیبایی رعنا که زبانزد خاص و عام بود و در منطقه تاکنون کسی به زیبایی او دیده نشده بود از معروفیت خاصی برخوردار بود . ماهی بود تابان و خورشیدی بود فروزان . تمامی حرکات و رفت و آمد های او و دیگران مورد توجه مردم بود و از طرفی حضور مداوم سرگالش هادی به خانه پدر رعناباعث ایجاد ظن جدیدی مبنی بر عاشقی سرگالش هادی و رعنا شد و سر انجام کربلایی عاشور و اقوام او سرگالش هادی را مورد ضرب و شتم شدید قرار دادند . ارباب سرگالش هادی از او می خواهد که نگران نباشد ، انتقام وی را از آنها می گیرد . بعد از 40 روز استراحت و مداوا در منزل ارباب به گیلان عزیمت می کند و در آنجا با کرد آقاجان آشنا می شود . سرگالش هادی به اتفاق کرد آقاجان و چند تن دیگر به روستای کلورود اشکور می روند . و در کلورود با دو نفر به نام سلطان علی و علی آقا هم پیمان شده که انتقام سرگالش هادی را از کربلایی عاشور و اقوامش بگیرند .


کردآقاجان گندم ها و علوفه های اهالی لشکان را به آتش می کشد و سپس در غاری مخفی می شود . کربلایی عاشور که خود را عاجز از مبارزه با کردآقاجان و دار و دسته اش می بیند با همشتی اربابان معروف به قوای دولتی نامه می نویسد و خواستار دستگیری کرد آقاجان میشود . نائب علی خان به همراه قزاق ها به رحیم آباد آمده و منطقه را قرق می کند . نائب علی خان با 150 نفر مجهز به سلاح سرد و گرم در روستایی به نام نیاسن نزدیک کلورود مستقر می شوند . از دو طرف به محل اختفای کرد آقاجان حمله می برند و کرد آقاجان را در روی تخته با تفنگ مجروح کرده و به قتل می رسانند . نائب علی خان علت مهاجرت کرد آقاجان را از منطقه رودبار به این منطقه جویا می شود و مردم سرگالش هادی را عامل این مهاجرت معرفی می کنند . آنها به دنبال سرگالش هادی به طرف لشکان حرکت می کنند . مردم لشکان که دل پری از سرگالش هادی داشتند او را با دسیسه به منزل رعیتی به نام عبدا... در محله سوگل سر می کشانند . و چون می دانستند از پس او نمی توانند بر بیایند با نیرنگ او را در درون خانه مورد حمله قرار داده و توسط کربلایی عاشور و پسرش به قتل می رسانند .
اربابان نیز با پرداخت رشوه ماجرای قتل سرگالش هادی را به نائب علی خان اطلاع داده و او را از تحقیقات بیشتر باز می دارند . ثمره ازدواج رعنا با نوروز دختری است به نام صغری که در روستای امیر گوابرِ دهستان طول لات در محلی به نام گوسفند گویه زندگی می کند
ماجرای عاشقانه سرگالش هادی و رعنا و قتل دو شخصیت اصلی داستان که حقیقت دارد موجب پیدایش اشعار و ترانه های عاشقانه فراوانی شده است (که بضی هاش زاده تخیل افراد بوده و به سلیقه خودشون ماجرا رو عوض کردن و عاشقانه تر کردن):


مثلا" شعر زیر که به دستگیری سرگالش هادی اشاره داره:

رانای تو گی گب نزنای رانای
دردا بیدینو دم نزن رانای

رانای دانی من آتشم رانای
از می مرام دس نکشم رانای

رانای مرا بردان درید رانای
شکنجه جیر کوشتان درید رانای

رانای ویریز رانای
دره سر نینیش رانای
خانه نینیش رانای

آی ویریز پاکون تی چومانای رانای
نامرد دینه تی اشکانای رانای
زاکان یاد گیریدی تی کارانای رانای

رانای ویریز رانای
دره سر نینیش رانای
خانه نینیش رانای


یا شعر زیر که کاملا" به یک داستان عاشقانه اشاره داره و کاملا" زاده تخیل شاعر است:


رعنا تی تومان گِله کِشه ،رعنا
تی غصه آخر مَره کوشه ،رعنا
دیل دَبَسی کُردآجانه،رعنا
حنا بَنَی تی دَستانه،رعنا
آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،رعنا
تی بوشو راه واش دَر بِمَی، رعنا
تی لِنگانِ خاش در بِمَی ،رعنا
آی رو سیا ،رعنا !برگرد بیا رعنای
رعنای می شِی رعنا، سیاه کیشمیشه رعنا
امسالِ سالِ چاییه ،رعنا
تی پِِر ،مِه داییه ،رعنا
جان من بوگو، مرگ من بگو رعنا
رعنای گُله رعنای! گل سنبله رعنای
رعنای بوشو تا لنگرود رعنای،
خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنای
خیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا

و ترجمه اش:
رعنا، دامنت رو زمین می کشه،رعنا!
غصه ات آخرش منو میکشه،رعنا!
به کردآقا جان دل بستی ،رعنا!
دستاتو حنا گذاشتی ،رعنا!
آی روسیاه،رعنا! برگرد بیا ،رعنا!
رعنا مال منه! کشمشِ سیاهه رعنا!
آخه راهی رو که پارسال رفته بودی هنوز برنگشتی
راهی رو که رفته بودی علف در اومده توش
استخونای پات زده بیرون
امسال، سال چاییه ،رعنا!
پدرت ،دایی منه!
جان من بگو رعنا، مرگ من بگو رعنا!
رعنا تا لنگرود رفتی ،اما هیچ خیاطی برات چیزی ندوخت!
اما پسرک خیاط واست کت دوخت
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 11:12  توسط x-man  | 

عشق به ...

چه جوری بگم یعنی چه طوری بگم می دونم به خودم قول داده بودم که دیگه بهت فکر نکنم یعنی فراموشت کنم دلیلم هم این بود کسی که نفهمه دوسش داری همون  بهتر که فراموش بشه ولی می دونی هنوز شبهایی هست که با یاد تو صبح میشه همیشه هم به یک چیز ختم میشه یه ناسزا به خودم می گم و تموم میشه .یعنی واقعا جنس تو از سنگ بود نمی دونم شاید خوب نشناخته بودمت شایدم داستان باید اینجوری تموم میشد بدون گرد و خاک مثل یک رویا شروع شد ومثل یک کابوس تموم شد شاید خنده دار بشه بگم که تو اصلا باور نکردی کسی هست که...یادمه از دوپهلو حرف زدنهام عصبانی میشدی ولی شاید باورت نشه این نوع حرف زدن را تو یادم دادی یعنی ترس از گفتن حرفی که بعدش ...نمیدونم دلم از چی پر بود که دست به نوشتن دادم نمی دونم چرا حس میکنم خیلی تحقیر شدم یعنی میدونی یک جورایی غرورم را  قربانی کردم دارم برای کی این حرفها را می زنم واقعا خرم برم جای این اراجیف دوتا شعر بخونم بیشتر استفاده میبرم .راستی یه سوال تو تا حالا عزاب وجدان گرفتی فکر نکنم حتما میگی کاری نکردم که عذاب بکشم اگه خیلی مطمعن هستی کاری نکردی بیا چند مورد بهت معرفی کنم.یک خواهش کوچیک اگه این نوشته یک روزی به یک نحوی بدستت رسید و خوندیش خواهشا من را احمق و... خطاب نکن .یک چیز دیگه دارم احساسی که هیچ وقت دوستش نداشتم تجربش کنم به سراغم امده درسته دارم ازت متنفر میشم به همون آزادی قسم دارم ازت متنفر میشم میدونی دوست دارم ... تو مثل دیوار میمونی یک دیوار احمقانه که توی بیابون کشیدن  نمیدونم ایندفعه که دیدمت چی کار میکنم نمی دونم چی میشه شاید به یک بهونه ای ...بسه دیگه ادامه دادن این نوشته آب در هاونگ کوبیدنه

وطن عاشقتم

 

(بهزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 11:11  توسط جمعی از دانشجویان  | 

فرهنگ لغت خاله،عمه،دایی،عمو

فرهنگ لغت خاله،عمه،دایی،عمو

 

نوشته شده در تاریخ۸ دی, ۱۳۸۸

۱- خاله

معنای لغوی : خواهر مادر

معنای استعاره ای : هر زنی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .

نقش سمبلیک : یک خانم مهربان و دوست داشتنی که خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد .

غذای مورد علاقه : آش کشک.
ضرب المثل : خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو کشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود .

زیر شاخه ها : شوهر خاله: یک مرد مهربان که پیژامه می پوشد و به ادبیات و شکار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران کودکی  که یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یکی دیگه ازدواج می کنید یا   باهاش ازدواج می کنید اما عاشق یکی دیگه هستید .

مشاغل کاذب : خاله زنک بازی، خاله خانباجی .

چهره های معروف : خاله خرسه، خاله سوسکه.

داشتن یک خاله ی مجرد در کودکی از جمله نعمات خداوندی است .


۲- عمه

معنای لغوی : خواهر پدر

معنای استعاره ای : هر زنی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی که مادر چشم دیدنش را نداشته باشد .

نقش سمبلیک : به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل : ۱ – جواب همه ی حرف های بدی که میزنید . مثال :  عمته … ۲ – جواب همه ی محبت هایی که می کنید. مثال: به درد عمه ات می خوره … ۳- توجیه کلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی . ۴ – خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذکر مثال معذوریم …

غذای مورد علاقه : شله زرد، سمنو .

ضرب المثل : ندارد (تخفیف به دلیل   تعدد در   نقش های سمبلیک ).

زیر شاخه ها : شوهر  عمه: یک مرد   پولدار که   سیبیل قیطانی دارد  . پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران کودکی   که در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند .

چهره های معروف :  عمه لیلا .

ترجیع بند : دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام !)

داشتن یک عمه که در توصیفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسی های زندگی است .

۳ – دایی

معنای لغوی : برادر مادر

معنای استعاره ای : هر   مردی که با   مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی که پتانسیل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد .

نقش سمبلیک : یکی از معدود مردانی که   هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه کرد .

غذای مورد علاقه: فسنجون .

ضرب المثل : عروس را که مادرش تعریف کنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش داشت آقا داییم بود .

زیر شاخه ها :   زن دایی: یک زن چاق و شاد که خیلی کدبانو است و جلوی مادر قپی می آید .  پسردایی/دختردایی: همبازی دوران کودکی   که در بزرگسالی   مثل یک همرزم ساپورتتان   می کنند .

چهره های معروف :  علی دایی، دایی جان ناپلئون .

ترجیع بند : همه چیز زیر سر این انگلیساست .

سعی کنید حتما حداقل یک دایی داشته باشید .

۴ – عمو

معنای لغوی : برادر پدر

معنای استعاره ای : هر   مردی که با   پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .

نقش سمبلیک : یکی از مردانی   که شما   همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید   کارتون ببینید  تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یکی از مردانی که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساکت شده، به فکر فرو می رود .

غذای مورد علاقه : قرمه سبزی، آبگوشت .

ضرب المثل : عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند .

زیر شاخه ها :  زن عمو :  یک   زن خوشگل   که زیاد به شما توجه نمی کند و خودش را برای مادر می گیرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران کودکی  که اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده باهاش ازدواج نکنید خطر را از سر گذرانده اید .

مشاغل کاذب : بازی در قصه های ایرانی .

چهره های معروف :  عمو زنجیرباف،  عمو یادگار، عمو پورنگ .

داشتن یک   عمو ی   پولدار خیلی خوب است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 12:17  توسط P.O.D  | 

سکوتی سنگین تر از فریاد

 به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تراز فریاد

 

 

بهزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 11:7  توسط جمعی از دانشجویان  | 

every body

سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي 
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد 
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن 
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن 
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه 
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن 
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده 
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن 
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن 
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه 
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت 
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست 
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟ 
سن 27 سالگي : آخيش 
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:5  توسط P.O.D  | 

شما یادتون نمیاد

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

 

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

 

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

 

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

 

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

 

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

 

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

 

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

 

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم 

 

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

 

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

Top of Form

 

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

 

 شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

 

 شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

 

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

 

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

 

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

 

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

 

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

 

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

 

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

 

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

 

 شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

 

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

 

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

 

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

 

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

 

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

 

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

 

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

 

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

 

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

 

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

 

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

 

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

 

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

 

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

 

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

 

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم


 


 

 شما یادتون نمیاد: نوک مداد نوکی رو فرو میکردیم توی پاک کن فیلی یا پلیکان بعد نوک رو میشکوندیم، آنوقت با تیغ تراش پاک کن رو جراحی میکردیم و نوک رو در می‏آوردیم. اگر هم در نمی اومد، بعدا که پاک میکردیم، کاغذ خط خطی میشد.
 


 


 

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های  آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

 

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

 

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

 

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

 

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

 

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

 

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

 

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

 

 شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.

تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!

آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

 

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: 

 آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

 

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

 

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

 

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم

همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

 

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

 

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

 

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده

 

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

 

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

 

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

 

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!


 

و خلاصه، شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد!! ولی عمو جنتی یادش میاد که حضرت نوح کشتی رو چطوری ساخت... !!! 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:4  توسط Roamer  | 

مهم نیست این لبخند چقدر به طول می انجامد .... مهم اینست كه سخت نگیریم



Katie Kirkpatrick دختر 21 ساله ای كه با سرطان دست و پنجه نرم میكرد. برای بهترین روز زندگیش سرطان را جواب كرد.




با وجود درد و توقف عملكرد ارگانهای بدن كتی به همراه دریافت مقادیر زیادی مورفین برای كاهش درد، كتی تمام جزئیات عروسی را انجام میدهد. لباس كتی چند بار تغییر سایز داده چون وی در این مدت بر اثر بیماری به شدت كاهش وزن داشته است.



یكی از وسایل غیر معمول عروس در این عروسی، مخزن اكسیژنی بود كه كتی مجبور بود در تمام مدت آنرا با خود حمل كند. طرف دیگر عكس والدین نیك نامزد 23 ساله كتی هستند كه پسرشان را در ازدواج با معشوقه دوران دبیرستانش همراهی میكنند.




طرف دیگر عكس والدین نیك نامزد 23 ساله كتی هستند كه پسرشان را در ازدواج با معشوقه دوران دبیرستانش همراهی میكنند.




كتی در روی صندلی چرخ دار و كپسول اكسیژن به ترانه دوستانش گوش میدهد.



كتی (Katie) با نامزد 23 ساله خود (Nick) در حالی ازدواج كرد كه خود و دوستانش میدانستند زمان زیادی زنده نخواهد ماند اما همه تلاش كردند تا در روزهای پایانی عمر كتی خاطره ای خوش برای وی به جا بگذارند. این تصویر ساعاتی قبل از عروسی و در حالی كه نیك منتظر اتمام مداوای روزانه كتی است در 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.



كتی 5 روز بعد از ازدواج فوت كرد. مشاهده این دختر رنجور به همراه لبخندی كه در صورت دارد ما را به فكر میبرد. مهم نیست این لبخند چقدر به طول می انجامد .... مهم اینست كه سخت نگیریم
 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 12:0  توسط P.O.D  | 

با توام !

ای لنگر تسکین !

ای تکان های دل ! ای ساحل آرامش!

با توام! ای نور ! ای منشور!

 ای تمام طیف های آفتابی !

ای کبود ارغوانی ! ای بنفشابی !

با توام! ای شور! ای دلشوره شیرین!

ای شادی غمگین!

با توام ! ای غم ! غم مبهم!

ای ....................نمی دانم!

هر چه هستی باش!

اما .................کاش!

نه !جز اینم آرزویی نیست!

هر چه هستی باش!!!!!

اما ..................باش!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 10:56  توسط شهرزاد نظری 

عکس هایی منتشر نشده از چارلی چاپلین !

عکس هایی منتشر نشده از چارلی چاپلین !


اخیرا مجله لایف با اقدامی جالب پس از گذشت 120 سال از تولد چارلی چاپلین، سلطان سینمای کمدی جهان عکس هایی از وی را منتشر کرد که بعضا تا پیش از این در هیچ کجا به نمایش درنیامده بودند که امیدوارم برای شما دوستان هم جالب و ارزنده باشه ...


 لطفا تا باز شدن كامل عكسها شكیبا باشید
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را انتخاب كنید

; |www.PersiaFun.ir
چارلی چاپلین، كمدین افسانه‌ای سینمای صامت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 18:37  توسط P.O.D  | 

شرح کلیه مکاتب فکری بوسیله دو گاو !!!

                                                  

سوسیالیسم : دو گاو دارید. یکی را نگه میدارید. دیگری را به همسایه خود می دهید.

کمونیسم : دو گاو دارید. دولت هر دوی آنها را میگیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند.

فاشیسم : دو گاو دارید. شیر را به دولت میدهید. دولت آن را به شما میفروشد.

کاپیتالیسم : دو گاو دارید. هر دوی آنها را میدوشید. شیرها را بر زمین میریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند.

نازیسم : دو گاو دارید. دولت به سوی شما تیراندازی میکند و هر دو گاو را می گیرد.

انارشیسم : دو گاو دارید. گاوها شما را میکشند و همدیگر را می دوشند.

سادیسم : دو گاو دارید. به هردوی انها تیراندازی میکنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید.
اپارتاید : دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید میدهید ولی گاو سفید را نمی دوشید
.

دولت مرفه : دو گاو دارید. آنها را میدوشید بعد شیرشان را به خودشان میدهید تا بنو شند.

بوروکراسی : دو گاو دارید. برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر میکید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.

سازمان ملل : دو گاو دارید. فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو میکند.امریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو میکنند.نیوزلند رای ممتنع می دهد.

ایده الیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. همسر شما آنها را می دوشد.

رئالیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. اما هنوز خودتان آنها را می دوشید.

متحجریسم : دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.

فمینیسم : دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.

پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید. از هرکدام شیر بدوشید فرقی نمی کند.

لیبرالیسم : دو گاو دارید. آنها را نمیدوشید چون آزادیشان محدود می شود.

دموکراسی مطلق : دو گاو دارید. از همسایه ها رای میگیرید که آنها را بدوشید یا نه.

سکولاریسم : دو گاو دارید. پس به خدا نیازی ندارید!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 21:11  توسط P.O.D  | 

من و خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم �
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم� كاش می‌شد بهت نزدیك شم �
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

 

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی �
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

 

گفتم: با این همه گناه� آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! �  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.::
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.منبع:lpln.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 17:35  توسط ٍSENATOR  | 

وصیتنامه یک مرد ثروتمند

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران

امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در

شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار

 بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا

بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات

 دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت

 

==========


یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم

سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب

است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم

باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست



من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها

 یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم .

بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای

 ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می

گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق

دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد

 

===========


کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز

 هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم

 کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم

هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم :

هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت

 مانده است

 ...

 

و زندگی جدید من آغاز شد …
 

 

===========


من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام

 آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای

 دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...


 

 


دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور

 میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من

تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم

 دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام

آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال

 می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز

دیگری بود .
 

 

==========


آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده

 ماندنم کمی زندگی هم بکنم!

 

 

 

 

به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می

 خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و

 من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم

اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی

 

 در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من

فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز

 

 برسم این را خودم هم نمی دانستم

 

=========



اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به

 من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها

 برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم

که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم

 ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز

گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد .

 

 

 

 من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و

 خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی

 من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می

کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست !

 

 و کاش اینطور بود

 


==========


وباز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز

 نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟


 

 


ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها

 را براورده می کند و من با هزاران جان کردن به دست آوردمش.... اما نمی

دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد

 

============


 

 

کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری

 پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلغلک نرم آن

 شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد

 

============ =
 

 

 

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می

 ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از

ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم

 


========
 

 

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت

 می زدم ، شعر می خواندم

 


========

 

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم

 می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم

قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...


 

 


کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم

 عشق را می گفتم


========


کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش

 می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم

 


 


شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق

 کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسییست تنها می دانم عشق

 نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم

 ، بهتر از اینها می مردم

========

 



من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست

 است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد

 ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز

زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم

 

 

========  


کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده

 به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ،

 

 

 

 کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و

 تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی

مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به

خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این

 زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود 


 

 

====


راستی من کجای دنیا بودم ؟
 

 


آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟


اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که

 مرا دوست داشته است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 17:34  توسط ٍSENATOR  | 

عنوان نداره

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.


روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :


" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.


ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است
منبع:parseh-m2.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 21:58  توسط ٍSENATOR  | 

بهشت و

بهشت و ...

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی عروج ميكردبه شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 21:14  توسط ٍSENATOR  | 

تفاوت های مدیریت در ایران و اروپا

اروپا: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود

ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است


اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند

ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود


 اروپا: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند

ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است


 اروپا: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند

ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود


 اروپا: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود

ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده


 اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند

ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند


 اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود

ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد


اروپا: مدیران بصورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار میکنند

ایران: مدیران بصورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار میشوند


اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند

ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند


اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است

ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند


اروپا: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است

ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد


اروپا: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا میزنید

ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد
 

اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است

ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکندمنبع:ahmad311f.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 21:9  توسط ٍSENATOR  | 

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدی است، چه سؤالاتی در ذهن

داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ

شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند!

- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و

سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره

باز یابند!

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به

گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند!

- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به

گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند‌!

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه

درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها

کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق

ورزیدن واقع شوند.

- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن

است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.


- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی

است که نیازمند کمترین ها است.

- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز  

نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.


- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز

ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز

دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:


فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 21:54  توسط ٍSENATOR  | 

تصاویری از درس های خاطره انگیز ( کتابهای مدرسه ) !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:24  توسط P.O.D  | 

برترین تصاویر دنیای زیر آب در سال 2009 !



مسابقه عکاسی زیر آب دانشگاه میامی، برندگان سال 2009 را معرفی کرد . دانشکده علوم جوی و دریایی رزنشتیل وابسته به دانشگاه میامی، هر سال مسابقه‌ای با عنوان رقابت عکاسی زیر آب برگزار می‌کند. به تازگی برگزیدگان این رقابت در سال 2009 معرفی و تصاویر برگزیده منتشر شدند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:7  توسط P.O.D  | 

50 مزیت آقایون نسبت به خانوم ها

توجه:این مطلب تنها جنبه طنز و خنده داره و خانوم های محترم اگر ناراحت شدید شرمنده.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:26  توسط x-man  | 

آیا می دانستید که ... !

 

 

. آیامی دانستید فقط یک نفر از یک میلیارد نفر بیش از ۱۱۶ سال عمر میکند.
 
. آیامی دانستید هر آمریکایی به طور میانگین ۲ کارت اعتباری دارد.
 
. آیامی دانستید قلب انسان میتواند خون را ۱۰ متر به بیرون پرتاب کند.
 
. آیامی دانستید متداولترین نام در دنیا محمد است.
 
. آیامی دانستید زبان قویترین ماهیچه در بدن است.
 
. آیامی دانستید روز تولد شما حداقل با ۹ میلیون نفر دیگر یکی است.
 
. آیامی دانستید ستاره دریایی مغز ندارد.
 
. آیامی دانستید زنان تقریبا ۲ برابر مردان چشمک میزنند.
 
. آیامی دانستید شما نمیتوانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید.
 
. آیامی دانستید انسانهای راست دست به طور میانگین ۹ سال بیش از چپ دستها عمر میکنند.
 
. آیامی دانستید لئوناردوداوینچی قیچی را اختراع کرد.
 
. آیامی دانستید درآمد مایکل جوردن از کمپانی نایک، بیش از درآمد تمام کارکنان این کمپانی در کشور مالزی است.
 
. آیامی دانستید هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه month هم قافیه نمیشود.
 
. آیامی دانستید مورچه ها بعد از مرگ در اثر سم پاشی به پهلوی راست میافتند.
 
. آیامی دانستید هر انسانی در طول زندگیاش به طور میانگین ۸ عنکبوت را در حال خواب میخورد.
 
. آیامی دانستید گربه ماهی بیش از ۲۷۰۰۰ عضو چشایی دارد.
 
. آیامی دانستید کشتی ملکه الیزابت دوم بابت هر گالون سوختی که میسوزاند فقط ۱.۵ متر حرکت میکند.
 
. آیامی دانستید صندلی الکتریکی را یک دندانپزشک اختراع کرد.
 
. آیامی دانستید که خوک*ها به دلیل فیزیک بدنی قادر به دیدن آسمان نیستند؟
 
. آیامی دانستید که فندک قبل از کبریت اختراع شد؟
 
. آیامی دانستید که سالانه ۴ هزار نفر غیر سیگاری در اثر همنشینی با افراد سیگاری به سرطان ریه مبتلا شده و جان می  سپرند؟
 
. آیامی دانستید که در زیمبابوه از هر ۵ نفر یکی مبتلا به بیماری ایدز است؟
 
. آیامی دانستید که در سوید سالیانه از ۹ میلیون جمعیتی که دارد فقط ۱۷۰۰ نفر می میرند؟
 
. آیامی دانستید ایران به سی کشور جهان تسهیلات نظامی صادر می کند؟
 
. آیامی دانستید که تقریبا ۶۵ درصدوزن انسان را اکسیزن تشکیل میدهد؟
 
. آیامی دانستید که هر ۱۳ دقیقه یک کتاب جدید در امریکا منتشر میشود؟
 
. آیامی دانستید که حد متوسط مطالعه کتاب در بین ایرانیان ۳ دقیقه در سال است.
 
. آیامی دانستید که رشد تعداد ماشینها در جهان سه برابر رشد جمعیت انسانهاست.
 
. آیامی دانستید که از جمعیت ۶ میلیاردی جهان ۵/۱ میلیارد نفر از اب اشامیدنی محرومند و ۶/۱ میلیارد نفر به برق دسترسی ندارند.
 
. آیامی دانستید که سرطان سینه چنانچه در مراحل اولیه باشد حتی با ماموگرافی نمیتوان پی به وجود ان برد مگر اینکه چند سال از رشد ان گذشته باشد؟ بد نیست بدانید مصرف لیمو ترش از ابتلا به بیماری سرطان سینه جلوگیری می کند
 
. آیامی دانستید که در ایران سالانه ۲۸ هزار نفر در حوادث رانندگی جان خود را از دست می دهند. این امار در جهان یک میلیون دویست هزار نفر میباشد که نود در صد ان مربوط به کشورهای جهان سوم میباشد.
 
. آیامی دانستید که در هر دقیقه نسل یک موجود زنده در جهان منقرض می شود.
 
. آیامی دانستید که مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند.
 
. آیامی دانستید که بیشتر هواپیماها صندلی شماره ۱۳ را ندارند.
 
. آیامی دانستید که اثر سیب در بیدار نگهداشتن افراددرشب بیشتر از قهوه و کافین است.
 
. آیامی دانستید که ۵۵درصدسوانح هوایی در زمان نشستن هواپیماو۳۰درصد در هنگام برخاستن هواپیما رخ می دهد.
 
. آیامی دانستید که در تایوان بشقاب های گندمی درست میشودوافراد بعد از خوردن غذابشقاب هایشان را هم می خورند.
 
. آیامی دانستید که گوش و بینی درتمام طول عمر انسان در حال رشد می باشند و بزرگتر می شوند.
 
. آیامی دانستید که آب دریا بهترین ماسک زیبایی پوست می باشد.
 
. آیامی دانستید که اولین مردمانی که نخ را کشف کردند وموفق به ریسیدن ان شدند ایرانیان بودند.
 
. آیامی دانستید که بزرگترین دریای دنیا دریای مدیترانه است و عمیق ترین نقطه ان به ۴۳۳۰متر میرسد.
 
. آیامی دانستید که فقط پشه ماده نیش می زند و از پروتین خون مکیده شده جهت تخم گذاری استفاده می کند.
 
. آیامی دانستید که به طور متوسط شما روزی ۵۰۰۰کلمه صحبت میکنید که۸۰% ان با خودتان است!
 
. آیامی دانستید که هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی است.
 
. آیامی دانستید مقاومت موش صحرایی در برابر بیآبی بیشتر از شتر است.
 
. آیامی دانستید جمعیت میمونهای هند بالغ بر ۵۰ میلیون است.
 
. آیامی دانستید یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم کافی برای کشتن ۲۲۰۰ انسان در اختیار دارد.
 
. آیامی دانستید ۳۵۰ هزار نوع کفشدوزک در جهان وجود دارد.
 
. آیامی دانستید نوشابههای زرد رنگ، زیانبارتر از نوشابه های سیاه رنگ هستند.
 
. آیامی دانستید شش چپ، اندکی از شش راست کوچکتر است تا فضای کافی برای قرارگیری قلب فراهم آید.
 
. آیامی دانستید تعداد سلولهای گیرنده بویایی در سگهای معمولی، یک میلیارد و در سگهای شکاری،۴ میلیارد عدد است
 
. آیامی دانستید رشد کودک در بهار بیشتر است.
 
. آیامی دانستید حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.
 
. آیامی دانستید در تمام وجود شما بیش از یک مشت گچ (کلسیم) وجود دارد.
 
. آیامی دانستید هر تکه کاغذ را بیش از 9 بار نمی توان تا کرد.
 
. آیامی دانستید وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد.
 
. آیامی دانستید تنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است.
 
. آیامی دانستید حلزون می تواند سه سال بخوابد.
 
. آیامی دانستید فیل ها قادر به پریدن نیستند.
 
. آیامی دانستید شن خیس از شن خشک سبکتر است.
 
. آیامی دانستید تا زمانی که غذا با بزاق مخلوط نشود، مزه اش احساس نمی گردد.
 
. آیامی دانستید گاونر کوررنگ است و فقط به حرکت شنلی که گاوباز در جلوی او تکان می دهد حساس است. دیگرفرقی نمی کند شنل چه رنگی باشد.
 
. آیامی دانستید قدرت بینایی جغد هشتاد و دو برابر انشان است.
 
. آیامی دانستید فقط قورباغه های نر قورقور می کنند.
 
. آیامی دانستید لایه ی اوزون فقط به اندازه دو سکه ی روی هم ضخامت دارد.
 
. آیامی دانستید رازی به غیر از الکل کاشف گوگرد هم هست.
 
. آیامی دانستید قرنیه ی چشم انسان خون ندارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:22  توسط P.O.D  | 

بررسی ابعاد مختلف یه توپ دارم قلقلیه...

یه توپ دارم قلقلیه :
از آنجا که همه‌ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ‌های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می‌خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند. در هر صورت می‌توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می‌خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه‌های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.


سرخ و سفید و آبیه:
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان‌ دهنده‌ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می‌داند!


می‌زنم زمین هوا می‌ره/ نمی‌دونی تا کجا می‌ره:
این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه‌ی زمین را نقض می‌کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.


من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:
فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و ... باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق‌هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست‌ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند.


بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:
این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه‌ی مبالغه استفاده کرده است.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:48  توسط sambaba  | 

اخبار 50 سال دیگر

* با سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قراءت سوره بقره) اخبار امشب را به صمع و نظرتان میرسانیم. 
* قیمت هر سکه طلا امروز دربازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید. 


* ایران خودرو: هفتادو نهمین مدل پژو با نام پژو ایکس دی اماده عرضه بهبازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول انتن آن 10 سانتیمتر افزایش داشته چراغ ترمز ان هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گرانتر است 

* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز ف ی ل ت ر نشده اند به سه عدد رسید. 

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت .علی دایی:هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خدا حافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملیحاکم اثت به قولی. 


* دولت موفق شدنرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به 62.5 درصد برساند. 

* یکصدو شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایرانبه تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصدو سیودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینهوجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود . 

* به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند. 

* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیرصحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهشدهد. 

* رئیس سازمان حمایت ازحقوق مردان خواهان نقش ومشارکت بیشتر از سوی مرداندر فعالیتهای اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حقمشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد 

* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقداممی کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند. 

* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد 

* به علت برخی مشکلات و نواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد . 

* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون میتوانستند یک اتومبیل بخرند. 

* روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند. 


* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزایش می یابد. 

70 در صد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد 

* از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند. 

* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد. 

* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم. 


*شرکت ایرباس طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش ازدست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:53  توسط x-man  | 

 ه این تست شک نکنید . این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است . پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست . کافى است کمى به خودتان رجوع کنید . یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید جمع بزنید ..

 اضرید ؟ پس شروع کنید:

  چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید ؟

 لف ) صبح

  ) عصر و غروب

  ) شب

 

  معمولاً چگونه راه مى روید ؟

 لف ) نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند

  ) نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم

  ) آهسته تر، با سرى صاف روبرو

  ) آهسته و سربه زیر

  ) خیلى آهسته

 

  وقتى با دیگران صحبت مى کنید ؛

 لف ) مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید،

  ) دستها را در هم قلاب مى کنید،

  ) یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید،

  ) دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید،

  ) با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف میکنید

 

  وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید ؟

 لف ) زانوها خمو پاها تقریباً کنار هم

  ) چهارزانو

  ) پاى صاف و دراز به بیرون

  ) یک پا زیر دیگرى خم

 

  وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است ، چگونه واکنش نشان مى دهید ؟

 لف ) خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده،

  ) خنده، اما نه بلند

  ) با پوزخند کوچک

  ) لبخند بزرگ

  ) لبخند کوچک

 

  وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید ؛

 لف ) با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند ، وارد مى شوید

  ) با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید ، مى گردید

  ) در حد امکان آرام وارد مى شوید ، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید

 

  سخت مشغول کارى هستید ، بر آن تمرکز دارید ، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند ؛

 لف ) از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید

  ) بسختى ناراحت مى شوید

  ) حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود

 

  کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید ؟

 لف ) قرمز یا نارنجى

  ) سیاه

  ) زرد یا آبى کمرنگ

  ) سبز

  ) آبى تیره یا ارغوانى

  ) سفید

  ) قهوه اى ، خاکسترى ، بنفش

 

  وقتى در رختخواب هستید ( در شب ) در آخرین لحظات پیش از خواب ، در چه حالتى دراز مى کشید ؟

 لف ) به پشت

  ) روى شکم ( دمر )

  ) به پهلو و کمى خم و دایره اى

  ) سر بر روى یک دست

  ) سر زیر پتو یا ملافه ...

 

 0 آیا شما غالباً خواب مى بینید که :

 لف ) از جایى مى افتید.

  ) مشغول جنگ و دعوا هستید.

  ) به دنبال کسى یا چیزى هستید.

  ) پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید.

  ) اصلاً خواب نمى بینید.

  ) معمولاً خواب هاى خوش مى بینید

 

 متیازات

 ؤال اول :

 لف ( 2 ) ، ب ( 4 ) ، ج ( 6 )

 ؤال دوم :

 لف ( 6 ) ، ب ( 4 )، ج ( 7 )، د ( 2 )، ه ( 1 )

 ؤال سوم :

 لف ( 4 ) ، ب ( 2 )، ج ( 5 ) ، د ( 7 ) ، ه ( 6 )

 ؤال چهارم :

 لف ( 4 ) ، ب ( 6 ) ، ج ( 2 ) ، د ( 1 )

 ؤال پنجم :

 لف ( 6 ) ، ب ( 4 ) ، ج ( 3 ) ، د ( 5 ) ، ه ( 2 )

 ؤال ششم :

 لف ( 6 ) ، ب ( 4 ) ، ج ( 2 )

 ؤال هفتم :

 لف ( 6 ) ، ب ( 2 ) ، ج ( 4 )

 ؤال هشتم :

 لف ( 6 ) ، ب ( 7 ) ، ج ( 5 ) ، د ( 4 ) ، ه ( 3 ) ، و ( 1 ) ، ز ( 1 )

 ؤال نهم :

 لف ( 7 ) ، ب ( 6 ) ، ج ( 4 ) ، د ( 2 ) ، ه ( 1 )

 ؤال دهم :

 لف ( 4 ) ، ب ( 2 ) ، ج ( 3 ) ، د ( 5 ) ، ه ( 6 ) ، و ( 1 )

 ب ، امتیازهایتان را جمع زدید . عدد به دست آمده را با جدول زیر مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید .

 تیجه گیرى

 گر شما بالاى ۶۰ است :

 یگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور ، خود محور و بى نهایت سلطه جو مى دانند ، گرچه شما را تحسین مى کنند و به ظاهر مى گویند« کاش من جاى تو بودم !! » اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند .

 گر از ۵۱ تا ۶۰ دارید :

 دانید دوستان شما را تحریک پذیر مى دانند ، بدون فکر عمل مى کنید و سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته مى شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیریهاى سریع دارید ( هرچند اغلب درست از کار درنمى آیند ! ) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند . کسى که همه چیز را تجربه و امتحان مى کند ، از ماجراجویى لذت مى برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر هیجانات توسط شما ، از همراهى تان لذت مى برند .

 ر از ۴۱ تا ۵۰ به دست آوردید:

 ه خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط ، سرزنده ، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند . شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید .. فردى مهربان ، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید . قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید .

 گر ۳۱ تا ۴۰ نصیب شما شد :

 دانید در نظر سایرین معقول ، هوشیار ، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید . اما اگر با کسى دوست شوید صادق ، باوفا و وظیفه شناس هستید . اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید .

 ز ۲۱ تا ۳۰ :

 ر نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید . شما بسیار بسیار محتاط و بى نهایت ملاحظه کار به نظر مى رسید . زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش مى کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد . دیگران مى دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را مى سنجید و سپس تصمیم مى گیرید .

  اگر کمتر از ۲۱ داشتید :

دیگران شما را خجالتى ، عصبى و آدمى شکاک و دودل مى دانند شخصى که همیشه سایرین به عوض او فکر مى کنند ، برایش تصمیم مى گیرند و از او مراقبت مى کنند. کسى که اصلاً تمایل به درگیرشدن در کارهاى گروهى و ارتباط با افراد دیگر را ندارد .



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:32  توسط P.O.D  | 

wow......................

سلام بچه ها

 سال جدید تحصیلی همه مبارک

تغییرات جدید بچه ها هم مبارک هرکی دماغ عمل کرده هرکی زن گزفته هرکی شوهر کرده همش مبارک البته شیرینی بچه ها فراموش نشه مخصوصا نفر اول رشته که نمی دونم وفاست یا پرند یا صالح یا کس دیگه هر کی هست بره مثل بچه آدم شیرنی بگیره بیاره دیگه دو ساله هیچی بهشون نمیگیم بسته پررو شدن هی شاگرد اول میشن شیرنی نمیدن

خب این از این اما...

بچه ها فکر نمی کنین یه خورده بخش اطلاعات عمومی و شعر و اخبار و ..... وبلاگ زیاد و قدیمی شده؟

از مدیر (مدیران) وبلاگ تقاضا میکنم یه دستی به سر و گوش وب بکشن

نمیگم وبلاگ رو علمی کنین اما یه خورده تحول بد نیست مثلا همین لینک دانلود بهزادو من که خودم خیلی حال کردم

بخش گردش های دست جمعی بچه ها هم تا هوا سرد نشده فکر کنم بهتره راه بیفته

امیدوارم همه این ترم رو موفق باشن

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:17  توسط depens on situation  | 

خبرگزاری بهزاد نیوز

 به نام خدا

سلام بچه ها

این بچه ها که میگم شامل ۸۶   ۸۷   ۸۸  میشه

یه چیزی رو توجه کردید؟ما خداییم(ترم بالایی)(سال بالایی) حالا .  . .از صحبت های حاشیه ای بگذریم

اول سلام عرض می کنم خدمت دانشجویان جدیدالورود مهندسی مخصوصا بچه های با غیرت مواد

توهین به ۸۷ ی ها نشه و لی خیلی شل بودن (به جز چندتاشون) نمی خوایم شما هم مثل اونا باشید هر کاری تو دانشگاه بکنید چه خوب چه بد فقط عواقبش به خودتون برمیگرده

بین رشته های دانشکده مهندسی اگه قرار به دسته بندی از لحاظ مرام باشه اول که خودمونیم بعد بچه های مکانیک ۸۶ اند بعد برقی هان بعد  کامپیوتری ها بعد عمران بهد صنایع.

البته تو صنایع یکی هست که با بقیه فرق داره خیلی بچه باحاله خودتون پیداش می کنید.

راستی حتما راه انجمن علمی رو یاد بگیرید چون عندشه.هم آخر خنده است هم آخر مسخره بازیه.بعضی وقتا هم بهت تو جدی بودن کمک می کنه.دبیر بزرگوار انجمن آقای قویمی است که ما مخلصشیم چون واقعا دلسوزانه کار میکنه.

 خیلی مواظب باشید اساتید مواد به جز استاد کاظمی که دوباره ما مخلصشیم یکم خطرناکند.مخصوصا ...... و...... و   .......

راستی یه استاد توپ پروازی هم داریم .استاد منتظری که از امیرکبیر میاد.به دل من که خیلی نشسته.

هرگونه راهنمایی در مورد نمره گیری و طرز رفتار با اساتید می خواید می تونید به مربع  (بهزاد حسین شاهین     حاج رضا) مراجعه کنید.

سعی کنید با سال بالایی ها خیلی ارتباط داشته باشید چون به معنای واقعی بهتون کمک می کنن.

و اما وبلاگ..... من خودم واسه همتون یه نام کاربری و رمز ورود به وبلاگ درست می کنم که شما هم موادی بشید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این لینک دانلود کتاب شیمی فیزیکه واسه دوستان ۸۷ فقط ۲۹ مگابایته یه کم طول می کشه

http://download365.mediafire.com/9hdfblwh2amg/x4ono9tjgaq/Atkins+-+Physical+Chemistry.rar

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:38  توسط جمعی از دانشجویان  | 

داستانی بسیار زیبا و واقعی

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

علاوه بر اینا من به قانون سوم نیوتن اعتقاد راسخی دارم که هر عملی را عکس العملی است

مساوی با آن و مخالف جهت

پس سعی کنید دل کسی رو نشکنید که عواقب بدی داره.

منبع:sidoon.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:58  توسط ٍSENATOR  | 

روش تبدیل مرغ به ... !

ابتدا یک مرغ را به صورت قانونی می گیریم...

PersianFun.IR Group

و با رعایت حقوق مرغی به مکانی مناسب منتقل کرده ...

PersianFun.IR Group

به او فرصت تفکر می دهیم ..

.PersianFun.IR Group

سپس او از ما خواهد خواست تا نتیجه تفکراتش را با سایر مرغ ها در میان بگذارد!

PersianFun.IR Group

... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:22  توسط P.O.D  | 

ک مثل کودکی

داشتم یاد اون روزا می افتادم.یاد دوران کودکی.با همه صفا و صمیمیتش.یا کارتون ها و آتاری ها.یاد دبستان و اولین روز مدرسه.یاد زود قهر کردن و زود آشتی کردن ها.یاد مشق ها ی شب.جدول ضرب و ...شاید بهتر باشه این شعر زیبا را از خانم الهام بذارم.

 اولین روز دبستان، بازگرد
 کودکی ها، شاد و خندان باز گرد


 باز گرد ای خاطرات کودکی
 بر سوار اسب های چوبکی


 خاطرات کودکی، زیباترند
 یادگاران کهن مانا ترند


 درسهای سال اول ساده بود
 آب را بابا به سارا داده بود


 درس پند آموز روباه و خروس
 روبه مکار و دزد و چاپلوس


 روز مهمانی کوکب خانم است
 سفره پر از بوی نان گندم است 


کاکلی گنجشککی باهوش بود
 فیل نادانی برایش موش بود


 با وجود سوز و سرمای شدید
 ریز علی پیراهن از تن می درید 


تا درون نیمکت جا می شدیم
 ما پر ازتصمیم کبری می شدیم


 پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
 یک تراش سرخ لاکی داشتیم 


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود
 برگ دفتر ها به رنگ کاه بود 


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
 خش خش جاروی با پا روی برگ


 همکلاسیهای من، یادم کنید
 باز هم در کوچه فریادم کنید 



 بچه های دکه سیگار سرد
 کودکان کوچک اما مرد مرد 


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
 جمع بودن بود و تفریقی نبود


کاش می شد ميشديم باز کوچک
 لا اقل یک روز کودک می شدیم 


یاد آن آموزگار ساده پوش
 یاد آن گچها که بودش روی دوش


 ای معلم ، نام و هم یادت به خیر
 یاد درس آب و بابایت به خیر


 ای دبستانی ترین احساس من
 بازگرد این مشقها را خط بزن

 

شعر از الهام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:47  توسط ٍSENATOR  |